heart beat

heart beat

يادمان باشددر مدرسه زندگي...دركلاس دوستي.سرزنگ املا..براي محبت تشديد بگذاريم تاحتي نيم نمره هم از مهربانيها كم نشود...هشداااار:آرام و بيصدا وارد شو..مبادا قلبم به احترامت بايستد

 ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ

deborah.mihanblog.com

 

 

نوشته شده در یک شنبه 14 اسفند 1398,ساعت 14:46 توسط safa| |

Avazak_ir-Love281.jpgAvazak_ir-Love282.jpg



گـــنجشک می خنـــدید

به اینکـــــه

چـــــرا هـــــر روز بی هیــــــچ پولی برایـــش دانه می پاشــــم

مــــــن می گریستم به اینکـــــه

حتی او هــــــم مـحــــبت مــــــــرا

   

                                                                                                                       از سادگي ميپندارند

                                                           
                                       

نوشته شده در یک شنبه 14 اسفند 1398,ساعت 13:45 توسط safa| |

 

 

 

 

 

 

 

     

 

 

دیروز صبح که از خواب بیدار شدی،

 

 

 

نگاهت می‌کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،

 

 

 

حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من

 

تشکر کنی.

 

 

اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

 

 

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می‌دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم


چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛

اما تو خیلی مشغول بودی.

یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی

بنشینی.

 

بعد دیدمت که از جا پریدی.


خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛

اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی ...
 

تمام روز با صبوری منتظر بودم.


با آنهمه کارهای مختلف گمان

می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی

 

متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،


شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.


تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

 

بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی.

نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟!

در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛


در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری ...

 

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛


و باز هم با من صحبت نکردی.

 

موقع خواب ...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.

بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب

رفتی.


اشکالی ندارد ...

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم، بیش از آنچه که تو فکرش را می کنی.

حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.


من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.

منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

 

خیلی سخت است که در یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.

خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو ...

به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.

روز خوبی داشته باشی ...

 

دوست همیشگی و دوستدارت :

 

*******خدا*******

نوشته شده در یک شنبه 14 اسفند 1398,ساعت 13:10 توسط safa| |

 

باران بهانه بود تا تو زيرچترمن بيايي و تا انتهاي كوچه بامن باشي...

اي كاش نه باران بند مي امد و نه كوچه انتهايي داشت

نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1398,ساعت 22:9 توسط safa| |

 


You have to live moment to moment, you

Have to live each moment as if it is the

Last moment. So don’t waste it in

Quarreling, in nagging or in fighting.

Perhaps you will not find the next

Moment even for an apology.

 

از لحظه به لحظه زندگی کردن گريزي نيست.

بايد هر لحظه را چنان زندگی كني كه گوي واپسين لحظه است.

پس وقت را در جدل،گلايه و نزاع تلف نكن.

شايد لحظه بعد حتي براي پوزش طلبي در دست تو نباشد.

 

 

نوشته شده در چهار شنبه 19 بهمن 1398,ساعت 16:49 توسط safa| |


 

زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی

زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چوگل، که بنوشی اش چو شهد

زندگی، بغض فـروخورده نیست

زندگی، داغ جگـــر گـــوشه نیست

زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است

زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است

زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ

زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است

زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست

زندگی، شـــوق وصال یار است

زندگی، لحظه دیدار به هنگامـــه یاس

زندگی، تکیه زدن بر یــار است

زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است

زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است

زندگی، قطعه ســرودی زیباست که چکاوک خواند

که به وجدت آرد به ســــرشاخه امید و رجا

زندگی، راز فـروزندگی خورشید است

زندگی، اوج درخشندگـــی مهتــاب است

زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است

زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است

زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است

زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است

به، چقدر شیـــرین است

زندگی، خاطــــره یک شب خوش، زیـــر نور مهتاب،

روی یک نیمکت چـــوبی سبـــز، ثبت در سینـــه است

زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه

زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است

زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق

زندگی گاه شده است که برد بیراهم

زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد

زندگی را باید، قدر بدانیم همه

نوشته شده در چهار شنبه 19 بهمن 1398,ساعت 15:22 توسط safa| |

کوچيک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست

 

ولی مگه خداهم گريه می کنه چرا بايد دل خدا بگيره

 

 دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم

 

اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هروقت دلم گرفت


 کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم

 

 آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد


 حس می کرم که آدما دل خدا رو شکستند

 

 و يا ازياد خدا غافل شدند

 

 همه می گفتند باران رحمت خداست

 

اما حس كودكانه من ميگفت

 

خدا دلش از ادماگرفتس

 

 

نوشته شده در چهار شنبه 19 بهمن 1398,ساعت 15:15 توسط safa| |

روزی که به دنیا امدم صدایی در گوشم طنین انداخت و

 

گفت: که اسم من غم است.

 

من خیال کردم که غم عروسکی است در دستانم که با ان بازی می کنم.

 

ولی وقتی بزرگ شدم دیدم عروسکی هستم در دستان غم

 

نوشته شده در چهار شنبه 19 بهمن 1398,ساعت 15:8 توسط safa| |

1+1 is 2: my love is true.


2+2 is 4: I love you more.


3+3 is 6: my love is fix

 

4+4 is 8: my love is great.


5+5 is 10: Don't forget me then

 

 

نوشته شده در چهار شنبه 19 بهمن 1398,ساعت 14:28 توسط safa| |

خدا راببین

کودک نجوا کرد :خدایا با من حرف بزن


مرغ دریایی اواز خواند و کودک نشنید


سپس کودک فریاد زد :خدایا با  من حرف بزن


رعد در اسمان پیچید اما کودک گوش نداد


کودک نگاهی به اطرافش کرد گفت خدایا پس بگذار ببینمت


ستاره ای درخشید ولی کودک توجه ای نکرد


کودک فریاد کرد خدایا اااااااا به من معجزه ای نشان بده


ویک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید


کودک با ناامیدی گریست


خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی


بنابراین خدا پایین امد و کودک را لمس کرد


ولی کودک  پروانه را کنار زد و رفـــــــــــت.....

نوشته شده در چهار شنبه 21 دی 1398,ساعت 12:22 توسط safa| |

دلم براي تنهايي ميسوزد....چراهيچكس او را دوست ندارد؟؟


مگراو چه گناهي كرده كه تنهاشده؟؟چرا همه از او فرار ميكنن؟


شبي تنهايي از اتاقم عبوركرد..به دنبالش رفتم ...ولي ...او رفته بود


نيمه شب تنهاي تنها اورا مرده كنار حوضچه ي حياط يافتم...


چشمانش از گريه قرمز بود..برايش گريستم..آخراو از تنهايي مرده بود..


تنهايي مرد و من تنها ر شدم

نوشته شده در یک شنبه 20 آذر 1398,ساعت 21:58 توسط safa| |

 

 

 

 

با توام ، با توخــــــــدا..

 

یک کمی معجزه کن

 

چند تا دوست برایم بفرست...

 

پاکتی از کلمه

 

جعبه ای از لبخند...

 

 

 

نامه ای هم بفرست

 

کوچه های دل من باز خلوت شده است...

 

قبل از اینکه برسم

 

دوستــی را بردند

 

یک نفر گفت به من: باز دیر آمده ای .... دوست قسمت شده است

 

با توام با تو خدا ....

 

یک دل قلابی ...

 

یک دل خیلی بد... چقدر می ارزد؟ ....

 

من که هرجا رفتم جار زدم : شده این قلب حراج ... بدوید... یک دل مجانی

 

قیمتش یک لبخند.... به همین ارزانــــی

 

هیچ وقت اما... هیچ کس قلب مرا قرض نکرد...

 

هیچ کس دل نخرید...

 

 

 

با توام... با تو خـــــدا...

 

پس بیا... این دل من ... مال خودت...

 

من که دیگر رفتم اما...

 

ببر این دل را...

دنبال خودت

نوشته شده در دو شنبه 7 فروردين 1398,ساعت 19:12 توسط safa| |

http://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.com
http://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.com
http://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.com
http://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.com
http://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.com

http://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.com
http://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.com
http://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.comhttp://weblogbartar.com

 

 



نوشته شده در شنبه 5 فروردين 1398,ساعت 21:49 توسط safa| |

  

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

  

 داستان زیبای و شنیدنی حکایت خدا و گنجشک

 

 

 

گنج شک    با خدا قهر بود.....

روزها گذشت و گنجش ک با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر با به فرشتگان این گونه می گفت : می آید .

من تنها گوشی هستم که غصه ها یش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگه می دارد .

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

 فرشتگان چشم به لبه ایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و ......

و خدا لب به سخن گشود : با من بگو آنچه سنگینی سینه توست .

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ،

آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام .

 تو همان را هم از من گرفتی ...!!!

این طوفان بی موقع 
چه بود ؟ چه می خواستی ؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟

 و سنگینی بغضی راه کلامش را بست ......

سکوتی در عرش طنین انداخت ، فرشتگان همه سر به زیر انداختند ...

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود .

 باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند .

آنگاه تو از کمین مار پر گشودی .

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود ...

خدا گفت : چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخواستی !

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود .

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ....

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد
 

نوشته شده در شنبه 5 فروردين 1398,ساعت 21:0 توسط safa| |


شعر اول رو حمید مصدق گفته بود

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
 

اما ااز همه جالب تر شعريه كه جواد نوروزي به جوابشون گفته...تو ادامه ي مططلب بخونيد حتما





ادامه مطلب
نوشته شده در چهار شنبه 23 فروردين 1391,ساعت 15:54 توسط safa| |

 

گله میکرد ز مجنون ليلي

که شده رابطه مان ایمیلی

حیف از آن رابطه ی انسانی

که چنین شد که خودت میدانی

عشق وقتی بشود دات کامی

حاصلش نیست به جز ناکامی

نازنین خورده مگر گرگ تو را ؟

برده به دات کام و دات ارگ تو را؟

بهرت ایمیل زدم بیشترک

جای سابجکت نوشتم به درک

به درک گر دل من غمگین است

به درک گر غم من سنگین است

به درک رابطه گر خورده ترک

قطع آن هم به جهنم به درک

آنقدر دلخور از این ایمیلم

که به این رابطه هم بی میلم

مرگ لیلی نت و مت را ول کن

همه را جای OK كنسل كن

OFF كن كامپیوتر را جانم

یار من باش و ببین من ON ام

اگرت حرفی و پیغامی هست

روی کاغذ بنویس با دست

نامه یک حالت دیگر دارد

خط تو لطف مکرر دارد

خسته از Font و ز Format شده ام

دلخور از گردلی @ ( ات ) شده ام

کرد رپلای به ليلي مجنون

که دلم هست از این سابجکت خون

باشه فردا تلفن خواهم کرد

هر چه گفتی که بکن خواهم کرد

زودتر پیش تو خواهم آمد

هی مرتب به تو سر خواهم زد

راست گفتی تو عزیزم لیلی

دیگر از من نرسد ایمیلی

نامه ای پست نمودم بهرت

به امیدی که سر آید قهرت...

 

نوشته شده در جمعه 11 فروردين 1391,ساعت 11:57 توسط safa| |

 

Avazak_ir-Love607.jpg

زاغکی قالب پنیری دید


از همان پاستوریزه های سفید!


پس به دندان گرفت و پر وا کرد


روی شاخ چنار مأوا کر

د
اتفاقا ازان محل روباه


می گذشت و شد از پنیر آگاه


گفت :اینجا شده فشن تی وی!


چه ویوئی !چه پرسپکتیوی!


محشری در تناسب اندام


کشتهء تیپ توست خاص و عام


دارم ام پی تریّ ِ آوازت


شاهکار شبیه اعجازت


ولی اینها کفاف ما ندهد


لطف اجرای زنده را ندهد


ای به آواز شهره در دنیا


یک دهن میهمان بکن ما را!


زاغ ،بی وقفه قورت داد پنیر!


آن همه حیله کرد بی تاثیر



گفت کوتاه کن سخن لطفن!


پاس کردم کلاس دوم ...من

نوشته شده در جمعه 11 فروردين 1391,ساعت 11:33 توسط safa| |

 

Avazak_ir-Love596.jpg Avazak_ir-Love594.jpgAvazak_ir-Love597.jpgAvazak_ir-Love592.jpgAvazak_ir-Love595.jpg

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد ميزد كوزه خالي ميخريم

دسته دوم،جنس عالی می خریم 

کاسه و ظرف سفالی می خریم 

گر نداری کوزه خالی می خریم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت،ولی این زندگیست؟ 

بوی نان تازه هوشش برده بود 

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم با روسری بیرون دوید

گفت آقا:سفره خالی می خرید

 

نوشته شده در دو شنبه 7 فروردين 1391,ساعت 21:36 توسط safa| |

 

 

الو؟                                                                                                         
منزل خداست؟


این منم مزاحمی که آشناست



هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است


ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست


شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است


به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟


الو ....


دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد


خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟


چرا صدایتان نمی رسد کمی بلند تر


صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟


اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم


شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم


پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست


الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم


دوباره زنگ می زنم ، دوباره ، تا خدا خداست

نوشته شده در دو شنبه 7 فروردين 1391,ساعت 21:12 توسط safa| |

دلبسته به سکه های قلک بودیم
دنبال بهانه های کوچک بودیم
رویای بزرگتر شدن خوب نبود
ای کاش تمام عمر کودک بودیم

نوشته شده در جمعه 4 فروردين 1391,ساعت 23:32 توسط safa| |

نوشته شده در دو شنبه 15 اسفند 1390,ساعت 20:4 توسط safa| |

 
  

 

پیش از اینها فکــر میکردم خدا                                 خـانـه ای دارد کـنــــــار ابـــرهــــا

 

مثل قصــرپادشـــاه قصـــــه ها                                 خشتی از الـماس خشــــــــتی از طلا

 

پایه های برجش از عـاج وبلور                                 بر سـر تختـی نشســتـه با غـــــرور

 

ماه بــرق کوچکـــــی از تاج او                                 هر ستــاره  ,  پولکی از تــــــاج او

 

اطلــــس پیراهـــن او, آســــمان                                 نـقـش روی دامـن او , کـهـکشــــان

 

رعد و برق شب, طنین خنده اش                               سیل و طوفان , نعـــره توفــــنده اش

 

دکمه پــــــــــــــیراهن او آفتـاب                                 بــرق تیـغ خـنجــــر او مـاهــــتــاب

 

هیچ کس از جای او آگـاه نیست                                 هیچکس را در حضورش راه نیست

 

بیش از اینها خاطرم دلـگیر بود                                 از خـدا در ذهنم این تصویـــــر بود

 

ان خدا بی رحـم بود و خشمگین                                خانه اش در آسـمان,دور از زمیـــن

 

بود , امـا در میـــــــــان ما نبود                                 مهـربــان و ســاده و زیبــا نـبـــــود

 

در دل او دوستـی جایــی نداشت                                مهـربـانی هـیــچ معـنـایـی نـداشـــت

 

هر چه می پرسیدم از خود از خدا                              از زمــین , از آســمان , از ابـــرها

 

زود میگفتند: ایــن کـار خــداست                                پـرس و جو از کار کاری خـطاست

 

هرچه میپرسی جوابش آتش است                                آب اگر خوردی,عذابـش اتـش است

 

تا ببــندی چشـــــم, کورت میکند                                 تا شـدی نـزدیـک , دورت می کنــد

 

کج گشودی دست , سنگت میکند                                 کـج نهــادی پـای , لنـگـت می کنــد

 

با همین قصه دلـــــم مشغول بود                                 خوابهـایـم, خـواب دیو و غول بــود

 

خواب میدیــدم که غرق آتشــــم                                  در دهــــــان اژدهــای ســـر کـشـــم

 

محو میشد نعره هایم , بی صدا                                   در طــــنین خـنـده ی خـــشم خــــدا

 

نیت من در نمـــــاز و در دعـــا                                  ترس بود و وحشت از خشم خـــــدا

 

هرچه میکردم همه از ترس بود                                 مثـل از بـر کـردن یـک درس بـــود

 

مثل تمریـــن حساب و هندســــه                                 مثـل تـنبیـه مدیــــــــــر مدرســــــــه

 

تلخ , مثل خنده ای بــی حوصله                                  سخـت , مثـل حــــل صدها مسئلـــه

 

مثل تکـلیف ریاضـی سخت بـود                                 مثل صرف فعل ماضی سخت بـــود

 

تا که یک شب دست در دست پدر                               راه افتــــــادم به قـصــد یک سـفــــر

 

در میــان راه , در یک روســـتا                                 خـــانه ای دیــدم , خــوب و آشنــــا

 

زود پرسیدم : پدر اینجا کجاست؟                                گفت: اینـجا خــانه ی خوب خــداست

 

گفت:اینجا میشود یک لحظه ماند                                 گوشه ای خلوت نمازی ساده خـواند

 

با وضویی دست و رویی تازه کرد                               با دل خود , گـفتگویــی تازه کـــرد

 

گفتمش, پس ان خدای خشمگـین                                  خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟

 

گفت: آری , خانه او بـی ریاست                                  فرشهایـــش از گـلیـم و بـوریـاست

 

مهربتان و سـاده و بی کینه است                                  مثـل نوری در دل ایینــــه اســـــت

 

عادت او نیست خشـم و دشـــمنی                                  نام او نــــور و نشانــــش روشــنی

 

خشم نامی از نشا نی های اوست                                 حالتــی از مهربانــی های اوســــت

 

قهر او از آشتی شیرین تـر است                                  مثل قــهـر مهربــان مــــــادر است

 

دوستی را دوست معـنی می دهد                                  قـهـر هـم با دوست معـنــی می دهد

 

هیچ کس با دشمن خود,قهر نیست                                قـهـری او هم نشان از دوستی است

 

تازه فهــمیدم خدایـم این خــداست                                 ایـــــن خــــدای مهربـــان و آشناست

 

دوستی از من به من نزدیـک تـر                                 از رگ گــردن به مـن نزدیـک تـــر

 

ان خدای پیش از این را باد بـرد                                  نـــــام او را هـم دلــــم از یـاد بـــرد

 

آن خـدا مثـل خـیال و خـواب بود                                  چون حـبابــی , نـقـش روی اب بود

 

میتوانم بعد از این , با ایـن خــدا                                  دوست باشم , دوست, پاک و بی ریا

 

میتوان با این خــدا پــرواز کـرد                                  سـفـــره دل را بــرایــش بـاز کــــرد

 

می توان با او صمیمی حرف زد                                  مثــــــل یـاران قـدیـمـی حـــرف زد

 

میتوان تصنیفی از پرواز خـواند                                   با الفبـــای سکوت آواز خـوانــــــــد

میتوان درباره ی هر چـیز گـفت                                  میتوان شعــــری خیال انگیــز گفــت

 

نوشته شده در یک شنبه 14 اسفند 1390,ساعت 15:0 توسط safa| |

 


کجايي سهراب‎ ‎! ‎

 

آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند واي سهراب کجايي آخر ؟

 

زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقايق کردند ؟

 

تو کجايي سهراب ؟

 

که همين نزديکي عشق را دار زدند همه جا سايه ديوار زدند

 

اي سهراب کجايي که ببيني حالا دل خوش مثقاليست ...

 

دل خوش سيري چند صبر کن سهراب قايقت جا دارد؟؟؟

 

 

نوشته شده در یک شنبه 14 اسفند 1390,ساعت 14:25 توسط safa| |

چهره دختر خانم ها بعد از خواب...

 

نوشته شده در یک شنبه 14 اسفند 1390,ساعت 14:16 توسط safa| |

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

نوشته شده در شنبه 13 اسفند 1390,ساعت 22:55 توسط safa| |

نوشته شده در پنج شنبه 27 بهمن 1390,ساعت 13:19 توسط safa| |

 

نوشته شده در پنج شنبه 27 بهمن 1390,ساعت 12:57 توسط safa| |


زندگی مانند رانندگی در یک دشت پر از گل است که باید از همه لحظه

هاش استفاده کنیم به تفاوت اینکه در آخر جاده تابلویی به این عبارت

نصب شده(دور زدن ممنوع)

 
نوشته شده در چهار شنبه 26 بهمن 1390,ساعت 13:51 توسط safa| |

الو ... خونه خدا ؟

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونهء خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس . بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم ... قول داده امشب جوابمو بده .

بگو من میشنوم .

مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟؟

فرشته ساکت بود . بعد از مکثی نه چندان طولانی: نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو

دوست نداشته باشه؟


بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض

گفت :

اصلا اگه نگی خداباهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛


بگو زیبا بگو . هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت:

خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ...

چرا ؟ این مخالف تقدیره . چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ

شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم . مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی

حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...


خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:

آدم ، محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه

مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.


کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...


کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخند برلب داشت ، آرام و آسوده ، در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

نوشته شده در پنج شنبه 20 بهمن 1390,ساعت 21:8 توسط safa| |

        از تولد تا مرگ لرزانیم چونان برگ...........بگذار بگذرد این رویا

نوشته شده در چهار شنبه 19 بهمن 1390,ساعت 16:47 توسط safa| |

Design By : Mihantheme